تبليغاتX
داستان ها
داستان های دانش آموزان لیسه عالی معرفت

سطل آشغال تسلیم شو!

علي نوروزي (یازدهم جیم)

چند ماهي مي‌شد كه از مكتب‌آمدن‌مان مي‌گذشت و شاگردان هر صنف با روحيه‌ي شاد هر روز به مكتب براي درس‌يادگرفتن مي‌آمدند و من هم مثل تمام آنها شاد و سر حال هر صبح به مكتب مي‌آمدم. ولي در يك ماه اخير فكر مي‌كردم كه سطل آشغالي كه در صنف هست تكان مي‌خورد و هر روز جايش فرق مي‌كند: يك روز روي صندوق صنف، روز ديگر روي چوكي و روز ديگر روي طاقچه‌ي پنجره. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:48  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

بودن

راضیه رضایی (صنف یازدهم الف)

از مكتب كه آمدم بيشتر از هرروز ديگر احساس خستگي مي‌كردم. حسي به من مي‌گفت: روز خوبي را سپري نكرده ام، نمي‌دانم. در باز بود؛ با قدم‌هاي آهسته پيش رفتم. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

رهـــايــي

راضيه رضايي (صنف یازدهم الف)

 

شب از نيمه گذشته بود و من هنوز بيدار بودم. خوابم نمي‌برد. مي‌ترسيدم، از سياهي كه اطرافم را بلعيده بود و از سكوت شب. وحشت از تاريكي از يك سو و بيم از روشني از سويي ديگر وهم را در من رويانيده بود و سيلي از افكار گوناگون مثل هجوم روشني در تاريكخانه‌ي ذهنم پديد آمد. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

قربانيان معصوم

محمد سالم (صنف دهم الف)

ساعت شش صبح بود. با عجله از خانه خارج شدم. بايد ساعت شش و بيست به مكتب مي‌رسيدم، وگرنه پشت دروازه مي‌ماندم. به سرعت راه مي‌پيمودم. با چرخيدن از نفش سومين كوچه، ناگهان متوجه يك زن و كودكي شدم كه پيشاپيش من در حركت بودند. با تعجب ديدم كه كودك با آنكه دستش در دست آن زن قرار داشت، اما با حالتي عجيب راه مي‌رفت. ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

پیش به سوی موفقیت

محمد نسیم (صنف دهم)

ساعت 2 بعد از ظهر بود. آقاي داكتر جان سيوكل و افرادش آماده‌ي رفتن به فضا بودند. آنها مي‌خواستند سياره‌ي جديدي را كه سال‌ها پيش توسط داكتر وندارك كشف شده بود، پيدا كنند. همه داخل سفينه‌ي فضايي شدند. شماره‌ي معكوس شروع شد: 9، 8، 7، 6، 5، 4، 3، 2، 1، 0  سفينه با سرعت برق به آسمان پرتاب شد و تا چشم به هم زدن از ميان قشرهاي آسمان گذشت. لحظاتي نگذشته بود كه قشر اوزون نيز شكافته شد و سفينه فاصله‌اش را از كره‌ي زمين بيشتر ساخت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:0  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

سکوت شکست!

 

زنگ مكتب به صدا در آمد و لحظه‌اي بعد ازدحام شديدي ساحه‌ي مكتب و اطراف آن را پر كرد. كودكان و نوجوانان با نشاط و شادماني در برابر درخشش نور گرم آفتاب قرار گرفتند و همه در صف‌هاي منظم و طولاني كنار هم و پشت هم ايستادند. صداي سرود در ريتم زيبا و هماهنگي آواز دستجمعي دانش‌آموزان بلند شد:

وطن عشق تو افتخارم وطن در رهت جان‌نثارم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

بوت های سرخ

سکینه (صنف یازدهم)

سكه‌ی پنج روپیه‌گی زیر نور آفتاب چرخ خورد و چرخ خورد تا اینكه به شدت روی خاك‌های كوچه افتاد و صدای جیغ «خط است، خط است» به هوا بلند شد. خدای من، باورم نمی‌شود، شكست خوردم، چه شكستی! با صدای غلام به خود آمدم كه می‌گفت: «مرد است و قولش؛ و حالا تو باید با بوت‌های سرخ پاشنه‌بلند به مكتب بروی.» حرفش مثل یك مشت محكم احمدقُل بر سرم فرود آمد. چیزی نگفتم، چون راه دیگری نداشتم. یادم آمد كه خودم روزی غلام را مجبور كردم به خاطر باختش با بوت‌های سرخ پاشنه‌بلند به مكتب برود و بچه‌ها او را از آن به بعد غلام سرخك نامیدند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 20:52  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

شادي مرگ

رستم علي سيرت صنف دهم الف

پرنده چشمانش را بست. فكرش نيز مشغول بود. از خود پرسيد كه چرا دوست‌اش كه تازه از سفر برگشته بود در اثر يك ريزش معمولي قالب تهي كرد. و از همه عجيب‌تر اين كه چرا افرادي كه لباس مخصوص به تن داشتند جسد دوستش را مثل يك چيز كثيف برداشتند و داخل صندوقچه‌اي گذاشتند و با خود بردند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

فرشته‌ي كوچك سفيدپوش 

سكينه موحدي

برف در حال باريدن بود و آرام آرام روي خيابان‌ها را مي‌پوشانيد. يكي از آن طرف مي‌گذشت و نگاهي به او مي‌انداخت اما نگاهش مانند هوا سرد و خشك بود. ديگري مي‌گذشت، نگاهي مي‌كرد، در دلش مي‌گفت: بيچاره...!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت | 

ســــايـــه

سكينه موحدي

چند روزي است كه كودك ميان آغوش مادرش صدايي ندارد و سكوت عجيبي اختيار كرده است و چشم بر ديوار نيم سوخته دوخته است. مادر حال و احساس آن را ندارد كه كودك اش را بخواباند و براي مرغابيانش دانه بريزد و مرغابيان نيز در زير آوار لانه اش ديگر به دنبال دانه نيست و پدر هرگز به خانه برنمي‌گردد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:33  توسط گروه نویسندگان آینه معرفت |